شمارهٔ ۴۶۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان
آفت حسن بتان است هجوم مگسان
تو ز خود غافلی ای شمع ملک پروانه
که چو گل هر نفسی میزنی آتش به کسان
زده آتش به جهان حسن تو وز بیم نفس
تا شود روی تو آئینهٔ آتش نفسان
کشور حسن بیک تاخت بگیری چو شوند
هم رهان ره سودای تو باری فرسان
به حریم حرمت پای سگانست دراز
وز سر کوی تو شیران همه کوته مرسان
رزق شاهنشهی حسن چه داند صنمی
که سجود در او سر زند از بوالهوسان
بندگیها کندت محتشم بی کس اگر
مکنی نسبتش از بنده شناسی به کسان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و به تأثیرات عمیق عشق و حسادت اشاره دارد. شاعر از حالاتی چون غفلت و آتش سوزان عشق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که معشوق باید به قدرت و تاثیر خود بر دیگران پی ببرد. او همچنین به نیکی و احترام نسبت به معشوق تأکید میکند و میگوید که بندگی از دلبستگی به معشوق برمیخیزد، حتی اگر در تلخی و تنهایی باشد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که زیبایی معشوق همواره در مرکز توجه دیگران قرار دارد و عشق به او حقیقتاً بر زندگی افراد تأثیر میگذارد.