شمارهٔ ۴۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب
که به مستی دل مرغان حرم کرده کباب
کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده است
آن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب
شاهد عشق حریفیست که گر یابد دست
میکند دست به خون ملکالموت خضاب
چهرهٔ هجر به خواب آید اگر عاشق را
کشدش خوف به مهد اجل از بستر خواب
لرزه بر دست نسیم افتد اگر برگیرد
به سر انگشت خیال از رخ او طرف نقاب
تو که داری سر شاهنشهی کشور دل
فکر ملک دل ما کن که خرابست خراب
محتشم را دم آبی چو ز تیغت دادی
دم دیگر به چشانش که ثوابست ثواب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردناک عشق و جدایی اشاره دارد. شاعر از غم و اندوهی صحبت میکند که ناشی از عشق به معشوق است و توصیف میکند چگونه دلش به خاطر این عشق رنج میکشد. او به تصاویری از مرغان، گلشن و عقاب اشاره میکند که نشاندهنده درد ناشی از جدایی و حسرت بر معشوق است. همچنین به نگرانی از نزدیک شدن به مرگ و هجران اشاره میکند. شاعر در نهایت از مخاطب میخواهد که به وضعیت دلش توجه کند و به عشق و آرمانش اهمیت دهد.