نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نیست امروز شکست دلم از چشم پرآب

دایم این خانه خرابست ازین خانه خراب

رعشهٔ نخل وجودم نگذارد که به چشم

آشیان گرم کند طایر وحشی وش خواب

چو پر آشوب سواری که به شادی نرسید

فتنه را پا به زمین چون تو نهی پا برکاب

خواه چون شمع بسوزان همه را خواه بکش

که خطای تو ثوابست و گناه تو ثواب

تا خجالت ز سگانت نبرم بعد از قتل

استخوانم به بیابان عدم کن پرتاب

کر به جرم نگهی بی‌گنهی سوختنی است

بیش ازین نیز مسوزش که کبابست کباب

محتشم بر در عزلت زن و از سر واکن

صحبت اهل نصیحت که عذابست عذاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و شکست دل خود سخن می‌گوید و به وضعیت ناامیدکننده زندگی‌اش اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که وجودش در حال فروپاشی است و تلاشش برای آرامش و خوشبختی بی‌نتیجه مانده است. همچنین به تضاد بین شادی و ناامیدی پرداخته و به این نکته اشاره می‌کند که ممکن است در وضعیتی که به اوضاعش بی‌توجهی می‌شود، مرتکب گناه شود یا از دیگران آسیب ببیند. در نهایت، شاعر از مشورت با کسانی که نصیحت می‌کنند پرهیز می‌کند، زیرا آن را عذاب‌آور می‌داند.