شمارهٔ ۵۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت
چشم زخم عجبی از تو مرا دورانداخت
من که سر خوش نشدم از می صد خمخانه
به یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت
آن که در کشتن من دست اجل بست به چوب
ناوکی بود که آن بازوی پرزور انداخت
رنج را از تن مایل به اجل دور افکند
مژدهٔ پرسش او بس که به دل شور انداخت
ساخت بر گنج حیات دو جهانم گنجور
به عیادت چو گذر بر من رنجور انداخت
از دل جن و بشر شعلهٔ غیرت سر زد
از گذاری که سلیمان به سر مور انداخت
کلبهٔ محتشم از غرفهٔ مه برد سبق
تا بر او پرتوی آن طلعت پرنور انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و دوری معشوق صحبت میکند. او احساس میکند که عشق و شوق به معشوق مانند زخم چشم او را آزار میدهد و حتی از خوشیهای زندگی مثل شراب نیز نمیتواند لذت ببرد. شاعر به قوتی اشاره میکند که میتواند او را به مرگ نزدیک کند و این امر او را دچار افسردگی کرده است. از طرفی، عشق و یاد معشوق همچنان در دل او شعلهور است و او را به زندگی امیدوار میکند. در پایان، شاعر به زیبایی و نور معشوق اشاره دارد که مایه روشنی و سرزندگی است.