شمارهٔ ۴۷۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
فتنه میخیزد از آن ترکانه دامن برزدن
عشوه میریزد از آن مستانه گل بر سر زدن
ترک چشمش دارد آیا از کدام استاد یاد
دست از تمکین به جنبانیدن خنجر زدن
شیر دلرا کند گرد لشگر حسنش ز جا
نیست آسان خویش را بر قلب این لشگر زدن
قسمی از بیگانگی دارد که میبارد از آن
خانهٔ دل را به دست آشنائی در زدن
باده در خلوت کشیدنهای او را در قفاست
سر ز جائی برزدن آتش به عالم در زدن
یک جهان لطف است ازو بعد از تواضعهای عام
سر ز من پیچیدن اندر حالت ساغر زدن
نرگس خنجرزن او زخم خنجر خورده را
میکشد از انتظار خنجر دیگر زدن
پیش آن چشم ای غزالان عشوهٔ چشم شما
نیست جز بر چشم مردم مشت خاکستر زدن
محتشم پروانه آن شمع گشتی وای تو
نیست کار سرسری گرد سر او پر زدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر به زیبایی و فریبندگی چشمان یک ترک (دختر یا محبوبی) اشاره میکند که بیداری عشق و احساسات را در دلها برمیانگیزد. شاعر میپرسد که آیا این فرد از چه استادی چنین هنری آموخته است و با زبانی استعاری به قدرت و جذبهی او در دلها اشاره میکند. شاعر همچنین به بیگانگی و فاصلهی عاطفی بین عشق و آشنایی اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند آتش به جان انسان بیفکند. در نهایت، شاعری که تحت تأثیر زیبایی و لطافت محبوب قرار گرفته، به تصویر یک پروانه پرداخته که دور شمع میگردد و در پیفناوری این عشق و جذبه است. بهطور کلی، این شعر به بررسی عشق، زیبایی و تأثیرات آنها بر روح و جان انسان میپردازد.