شمارهٔ ۴۷۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای تو نکرده جز جفا آن چه نکردهای بکن
تیغ بکش به خون ما آن چه نکردهای بکن
ای زده عقل و راه دین خواهی اگر متاع جان
بی خبر از درم درا آن چه نکردهای بکن
چند به منتم کشی کز ستمت نکشتهام
ای ستمت به از وفا آن چه نکردهای بکن
ای که ربودهای به رخ صد دل و مایلی بدین
عقدهٔ زلف برگشا آن چه نکردهای بکن
ای که نبوده بر درت مثل من از جفا کشان
میروم این زمان بیا آن چه نکردهای بکن
ای نه نموده روی مه برده هزار دل ز ره
روی به محتشم نما آن چه نکردهای بکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود خطاب میکند و از او میخواهد که هر کاری که در حق او کرده است را انجام دهد، حتی اگر آن کار جفا باشد. او به معشوق میگوید که اگر میخواهد در عشق و دین به درستی عمل کند، باید به طور مستقیم به او آسیب بزند. شاعر از ستم و ظلم معشوق شکایت میکند و بیان میکند که به خاطر این ستمها و جفاها زندگیاش را به سختی میگذراند. او از معشوق میخواهد که اگر قرار است دلها را بشکافد و زخم بیشتری بزند، حداقل رازش را فاش کند و به او توجه کند. در پایان، شاعر از زیبایی معشوق گفتگو میکند و به او میگوید که اگر نمیتواند محبت را نشان دهد، لااقل عوارض جفا را آشکار سازد.