شمارهٔ ۴۸۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای به بالا فتنه سرگردان بالای تو من
ای سراپا ناز قربان سراپای تو من
با وجود جلوهٔ تو خلق حیران منند
بس که حیران گشتهام برقد رعنای تو من
کرده چشم نیمبازت رخنه در بنیاد جان
این چه چشمست ای شهید چشم شهلای تو من
تا نگردد خواری من برملا پیش کسان
مینوازی بنده را ای بندهٔ رای تو من
بندبندم بگسل از هم گرنباشم روز حشر
بند بر دل مانده زلف سمن سای تو من
چون برون آرم سر از خاک لحد باشم هنوز
پای در گل از خیال نخل بالای تو من
در صف دیوانگان کوی عشقم جا مباد
گر خلاصی جویم از زنجیر سودای تو من
دست من گیر ای گل رعنا که هستم از فراق
خار در پا رفته راه تمنای تو من
محتشم تا خسروان را مجلس آراید به شعر
پادشاه او تو باشی مجلس آرای تو من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیان عشق و شوق خود به معشوق، احساسات عمیق و حیرت ناشی از زیبایی او را توصیف میکند. او به ناز و لطافت معشوق اشاره میکند و میگوید که چشمان او در جانش نفوذ کرده و او را حیران ساخته است. شاعر از رنج فراق و وابستگی خود به معشوق میگوید و تأکید میکند که حتی در روز قیامت نیز نمیتواند از عشق او جدا شود. او از معشوق میخواهد که دستش را بگیرد تا از این درد و فراق رهایی یابد و در نهایت تأکید میکند که معشوق پادشاهی است که او را در آغوش خود دارد.