شمارهٔ ۴۹۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
سرگرمئی کو تا نهم از کنج عزلت پا برون
نوبت زنان از عشق تو آیم به صد غوغا برون
چون مرد میدان را زنند از بهر جانبازی صلا
سر بر کف و کف بر دهان آیم من شیدا برون
دهشت شود نو سلسله چون از صف دیوانگان
آشفته خو زنجیر خا ایم من رسوا برون
در لشگر عقل و خرد یک مرده صد صف بر درم
تا آید از بهر جدل مرد از صف هیجا برون
کو آتش در دل که من چون دست در جیب آورم
از پرتو گیرائیش آرم ید و بیضا برون
صحرای شوری کو کزو چون روی در شهر آمدم
صد وحشی اندر پیش پس آیم ازان صحرا برون
دریای شوری کو که من کوشم چو در غواصیش
آخر به جائی در دهم تا حشر ازان دریا برون
خیل بلاصف میکشد میدان دم از خون میزند
همت فرس زین میکند من میروم تنها برون
دل میل دارد کز هوس دردیگی اندازد مرا
کز تن نیاید یک نفس بیآه و واویلا برون
تا کی به دریا جا کنم کز خانه جانانهای
دامان استیلاکشان آید به استغنا برون
بیقید طفلی خواهم و عشقی که بازی بازیم
از خلوت زهدآورد هر دم به غیرتها برون
هان محتشم نزدیک شد کز رستخیز عشق تو
آری قیامت در نظر نارفته از دنیا برون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شور و هیجان بیان میکند و حس و حال خود را در مسیر رسیدن به محبوبش توصیف میکند. او از کنج عزلت بیرون میآید و با صدای ناله و فریاد عشقش، به میدان میرود. شاعر بر این باور است که وقتی زنی برای عشقش به میادین میآید، سر بر کف میگذارد و به میدان مقابله با درد و دیوانگی میرود. او به تصویر کشیدن شدت عشق و شوری که در دل دارد، اشاره میکند و میگوید که اگرچه عقل و خرد در جنگاند، او با تمام وجودش آماده است تا به عشقش برسد. او با استفاده از تصویرگریهایی چون آتش در دل و دریا، به احساسات عمیق خود پرداخته و متذکر میشود که هیچ قدرتی نمیتواند او را از این عشق بازدارد. در نهایت، شاعر از قیامت و رستخیز عشقش سخن میگوید و به آن الهام بخش اشاره دارد که دنیا نتوانسته او را از عشقش دور کند.