شمارهٔ ۴۹۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با وجود وصل شد زندان حرمان جای من
برکنار آب حیوان تشنهٔ مردم وای من
باغبان کاندر درون بر دست گلچین گل نزد
دست منعش در برون صد تیشه زد بر پای من
سایه بر هر کس فکند الا من دوزخ نصیب
سر و طوبی قد گل روی بهشت آرای من
هست باقی رشحهای از وصل و جان من کباب
من که امروز این چنینم وای بر فردای من
پر گیاه حسرتی خواهد دمانیدن ز خاک
در پی این کاروان اشگ جهان پیمای من
از تفقدهای عامم نیز کردی ناامید
بیش ازین بود از تو امید دل شیدای من
محتشم افغان که مستغنی است از یاد گدا
پادشاه بیغم و سلطان بیپروای من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و ناامیدی شاعر به خاطر جدایی و دوری از محبوب است. شاعر به توصیف وضعیت رنجآور خود میپردازد که در آن در زندان عذاب قرار دارد و از زندگی بیفروغ و بیمعنا رنج میبرد. او به فقدان محبت و توجه محبوب اشاره میکند و از آنچه که بر او رفته، اظهار تاسف میکند. شاعر همچنین به کاشانی از زیباییها و خوشیهای گذشته خود میاندیشد و به خاطر ناامیدی و حسرتهایش بر آینده نگران است. در نهایت، او به بیتوجهی و بیغمی دیگران، حتی کسانی که در مقام قدرت هستند، اشاره میکند و احساس تنهایی و بیپناهی خود را به تصویر میکشد.