نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۴ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از سپاه حسن آخر یک سوار آمد برون

کافتاب از شرم رویش شرمسار آمد برون

همچو نخل‌تر که باد تند ازو ریزد ثمر

پر نگاه و عشوه ریز و غمزه بار آمد برون

کار مرگ آن دم شد آسان کز قد آن نخل‌تر

از نیام دهر تیغ آب‌دار آمد برون

بر فلک شد پر نفیر از بانگ پیکانان بلند

غالبا امروز شاه کامکار آمد برون

وضع سرمستانه‌اش بازار سرمستان شکست

گرچه کم شد نشئه غالب خمار آمد برون

داده تا قتل که را با خود قرار امشب که باز

تیغ بر کف چین بر ابرو بی‌قرار آمد برون

انتظاری داده بودم بر درش با خود قرار

ناگه آن سرو روان بی‌انتظار آمد برون

خط رویت خاست یا در عهدت از طوفان حسن

آفتاب عالم آرا از غبار آمد برون

نقد قلب محتشم در بوتهٔ عشق بتان

رفت بر ناقص ولی کامل عیار آمد برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف یک سوار از سپاه حسن می‌پردازد که با جلوه‌ای خاص و زیبا از مرزها می‌گذرد. او به قد و جذابیت این سوار مانند نخل تر و چهره‌اش به آفتاب تشبیه می‌کند. در این لحظه، حال و هوای جنگ و مرگ به آسانی تغییر می‌کند و صدای بی‌نظیر تیرها به آسمان می‌رود. شاعر از روزگار نامساعد و دل شاداب سرمستانه صحبت می‌کند و به جزئیات عاطفی و عشقی اشاره دارد. در نهایت، شعر به انتظار شاعر و ظهور زیبایی می‌انجامد که قلب او را تحت تأثیر قرار می‌دهد و عشق را به تصویر می‌کشد.