شمارهٔ ۴۹۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو دل ربا که بلای دلند و آفت دین
دلم به غمزه آن رفت و دین به عشوهٔ این
یکی ز غایت عرفان گلیست پردهگشا
یکی ز عین حیا غنچه است پردهنشین
یکی به کام حریفان نموده خنده ز لب
یکی به عارض تابنده همچو در ثمین
یکی به عارض تابنده رشک ماه فلک
یکی به قامت رعنا بلای روی زمین
یکی ز طره سرچین نموده مشگ ختا
یکی ز عقده گیسو گشوده ناقه چین
یکی به قصد من از ابروان کشیده کمان
یکی چو چشم خود از گوشهها گشوده کمین
ز دست هر دو دل محتشم شکاف شکاف
گهی به تیغ عداب و گهی به خنجر کین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دو دلرباست که با زیباییهای خود دلها را میربایند و به دین آفت میزنند. شاعر احساس میکند که دلش به یکی از آنها میرسد و ایمانش به دیگری. یکی از این دو دلبری با زیباییهای عرفانی خود خالق جذابیت و دلربایی است و دیگری با شرم و حیا خود به دلها نفوذ میکند. هرکدام جلوههای خاصی دارند و شاعر میبیند که چطور زیبایی آنها به زشتترین دردها و محبتها در دلهای مردم تبدیل میشود. این دو دلبر به نوعی قدرتی مشابه شمشیر و خنجر دارند که میتواند دل را به درد آورد یا آرامش بخشد. در نهایت، شاعر با عدم توانایی در مقاومت در برابر جذابیت این دو، دچار سردرگمی و عذاب میشود.