شمارهٔ ۵۰۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او
فغان اگر سر موئی شود کم از سر او
نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مرا
همای حس فکنده است سایه بر سر او
برابری به مه او روی نکرد مهی
که رو نساخت چو آیینه در برابر او
اگر نقاب گشاید گل سمنبر من
به گلستان چه نماید گل و سمن بر او
مرا ز دولت صد سالهٔ وصال آن به
که غیر یک نفس آواره باشد از در او
چو قتل بیگنهان خواهی ای فلک ز نهار
بریز خلق من اول ولی به خنجر او
چو محتشم شرف این بس که خلق دانندم
کمین بندهای از بندگان کمتر او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر اشاره به عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوق دارد. شاعر از زیبایی و جلال معشوق سخن میگوید و احساس میکند که او از همه جهات برتر و بالاتر است. او بهنوعی به تقدیر و زمانه نیز اعتراض کرده و میگوید که حتی یک لحظه دوری از معشوق برایش غیرقابل تحمل است. شاعر همچنین به سرنوشت و ظلمی که ممکن است بر او و دیگران روا شود اشاره میکند و در نهایت از مقام و ارجمندی خود به عنوان یک خدمتگزار در کنار معشوق سخن میگوید.