شمارهٔ ۵۱۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
شبم ز روز گرفتارتر به مشغلهٔ تو
که تا سحر به خیال تو میکنم گله تو
به دفع کردن غیر از درت غریب مهمی
میان سعی من افتاده و مساهلهٔ تو
نظر در آینه داری و اضطراب نداری
تو محو خویشی و من محو تاب و حوصلهٔ تو
هنوز عهد تو آورده بود دهر به جنبش
که در زمین و زمان بود شور ولولهٔ تو
به گوش مژده تخفیف ده ز درد سر من
که میبرم دو سه روز این جنون ز سلسلهٔ تو
سئوال کردی و گفتی بگو که برده دلت را
دلم بده که بگویم جواب مسلهٔ تو
فریب کیست دگر محتشم محرک طبعت
که نیست فاصله در نظمهای بیصلهٔ تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس عمیق خود درباره عشق و دلتنگی سخن میگوید. او شب را به سختی و با مشغلههای فکری سپری میکند و در خیال محبوبش به گله و شکایت میپردازد. احساس کرده که جز درنگاه محبوب، چیز دیگری برایش مهم نیست و به تضاد بین تلاشهایش و آرامش محبوب اشاره میکند. همچنین به یادآوری عهد و پیمان با معشوق پرداخته و خواهان تخفیف دردهای ناشی از محبت است. در آخر، او به یک سوال عاشقانه اشاره میکند و میخواهد راز دل خود را با محبوب در میان بگذارد. بشكل کلی شعر بیانگر عواطف ژرف و رنجهای ناشی از عشق است.