شمارهٔ ۵۱۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او
تا نشود ز آه من محو نشان پای او
روی به خاکپای او شب به خیال میهنم
دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او
گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان
کس نکشید همچو من آرزوی جفای او
آن که ز پای تا به سر گشته بلای جان من
دور مباد یه نفس از سر من بلای او
نقش سم سمند او هر که نشان دهد بمن
گر همه خاک ره بو چشم من است جای او
گرچه ز فقر دمبدم گشت زیاد محتش
محتشمم لقب نشد تا نشدم گدای او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و آرزوهایش نسبت به معشوق میپردازد. او به نشانهگذاری و احترام به معشوق اشاره میکند و در دل امید دارد که با گریه و اشک، خاک پای او شود. او در آرزوی وصال معشوق شبها به خاک پای او فکر میکند و با وجود تلخیهایی که در زندگی دارد، خوشحال است که آرزوی عشقش در دلش باقی مانده است. شاعر یادآور میشود که محبت و جفاهای معشوق بر جان او موثر بوده و از دوری او رنج میبرد. با اینکه فقیر است، اما خود را همچنان باافتخار و محترم میداند، زیرا به عشق و گدایی او در عشقش افتخار میکند.