نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی او

آن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او

در قیامت کز زمین خیزند سربازان عشق

صد قیامت بیش خیزد از زمین کوی او

فتنه‌ها برپا کند کز پا نشنید روز حشر

در میان خلق محشر چشم عاشق جوی او

چین ابرویش ز درگه بیشتر نگذاردم

شاه حسنش را همانا حاجبست ابروی او

می‌شود نسرینش از خشم نهانی ارغوان

تا دگر بهر که آتش می‌فروزد خوی او

زخم ما ممتاز کی گردد اگر تیرش کند

رخنه در هر دل به قدر قوت بازوی او

ساکنان خلد بر اهل زمین حسرت برند

گر برد باد زمین پیما به جنت بوی او

نرگس حاضرجوابش می‌دهد در ره جواب

قاصدی را کز اشارت می‌فرستم سوی او

گوش سازد محتشم چشم اشارت فهم را

لب به جنبش چون درآرد چشم مضمون گوی او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر به عشق و زیبایی محبوبش می‌پردازد. او از خدا می‌خواهد که ذوق تماشا را به او عطا کند تا بتواند زیبایی محبوبش را ببیند. شاعر به قیامت اشاره می‌کند و می‌گوید در آن روز، شور و شوق بسیاری برپا خواهد شد و سراسر عالم به دنبال دیدن محبوب خواهد بود. او ابرو و زیبایی محبوبش را توصیف می‌کند و از عواطف و احساسات خود در برابر آن زیبایی سخن می‌گوید. شاعر به شدت تحت تأثیر جذبه و زیبایی محبوبش قرار دارد و حتی در بهشت هم این زیبایی حسرت‌آور است. در نهایت، اشاره‌هایی به پیام‌رسانی و ارتباط با محبوب می‌کند و می‌گوید چقدر دلش می‌خواهد این زیبایی را درک کند و با محبوبش ارتباط برقرار کند. در کل، شعر پر از احساسات عاشقانه و تمثیل‌های زیباست.