شمارهٔ ۵۱۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
گفتم ز پند من شود تغییر در اطوار تو
تخفیف یابد اندکی بد خوشی بسیار تو
آن پند کج تاثیر خود باد مخالف بود و شد
بر جان من آتش فشان از خوی آتش بار تو
شمشیر جلاد اجل تیز است و قتل یک جهان
موقوف ایما گردنی از نرگس خون خوار تو
از قتل مردم مرگ را در کار بستی آن قدر
کو نیز شد ز نهار خواه از تیغ بیزنهار تو
نزدیک شد که آمیزشت در بزم با نامحرمان
شیرین کند در چشم من محرومی دیدار تو
از بهر مرغان چنین دام تصرف مینهی
هست این زبان کبری عجب از حسن دعوی داد تو
با آن که بیزاری ز من میخواهی افزون از همه
حیران روی خود مرا حیرانم اندر کار تو
من خود خریداری نیم کز من توان گفتن ولی
از غیرت سودای من غوغاست در بازار تو
از بهر خو کردن به مهر آزار خود چندین مده
چون این نمیآید به خود خوی حریف آزار تو
تا مردم صاحبنظر غافل شوند از خوبیت
زیر غبار خط بهست آیینهٔ رخسار تو
گفتی به مردن محتشم راضی شو ار یار منی
سهل است مردن هم ولی جهل است بودن یار تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانکننده احساسات عمیق و متناقض عاشقانه است. شاعر از تغییر در رفتار معشوق خود صحبت میکند و اعتقاد دارد که پندهایی که به او داده، تأثیری نداشته و حتی منجر به آتشافروزی در دلش شده است. او از تیزی شمشیر مرگ به عنوان نمادی از جدایی و سختی رابطه یاد میکند و بر تنهایی و محرومیت خود از دیدار معشوقش تأکید میکند. شاعر همچنین به تضاد میان عشق و آزار اشاره میکند و میگوید که علیرغم تمایل معشوق به دوری از او، نتوانسته است او را فراموش کند و درهای دلش به روی زیبایی او باز است. در نهایت، او به نقد جهل و بیاطلاعی از معنای واقعی عشق و رابطه میپردازد و مرگ را به عنوان یک کمکی برای رهایی از این درد توصیف میکند.