نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای مرا دلبر و دل آرا تو

دل من کس ندارد الا تو

روز و شب از خدا همی طلبم

که به روز آورم شبی با تو

هدف تیر بی‌محابا من

مرهم زخم بی‌مدارا تو

مردم مردمند جمله بتان

چشم من نور چشم آنها تو

از همه دلبران شکیبم اگر

بگذاری مرا شکیبا تو

دادم ای صبر گونهٔ دل را

به جگر گوشه‌ای برون آ تو

زاهدا کافرم اگر بی‌عشق

بهره داری ز دین و دنیا تو

چند گوئی که عاشقی گنه است

این گنه بنده می‌کنم یا تو

محتشم بینی ار غزال مرا

سر چو مجنون نهی به صحرا تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق خود به معشوق پرداخته و او را به عنوان دلبر و زیبای دلنشین معرفی می‌کند. شاعر از خداوند می‌خواهد که فرصتی فراهم کند تا در کنار معشوق باشد و او را تنها هدف و امید خود می‌داند. عشق او آنقدر عمیق است که حتی اگر با زخم‌ها و دردها مواجه شود، معشوق را مرهم جراحات خود می‌بیند. شاعر خویش را نسبت به دیگران بی‌نظیر می‌داند و هرچند که می‌داند عشق گناه به حساب می‌آید، اما برای او عشق به معشوق مهم‌تر از هر چیز دیگری است. در پایان، او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و احساس می‌کند که عشقش او را به حالت دیوانگی کشانده است.