نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رساند جان به لبم روزگار فرقت تو

بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو

تو راست دست بر آتش ز دور و نزدیکست

که من به خشک وتر آتش زنم ز فرقت تو

شبی به صفحهٔ دل می‌نگارم از وسواس

هزار بار به کلک خیال صورت تو

تو آن ستارهٔ مسعود پرتوی که به است

ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو

شود مقابلهٔ کوه و کاه اگر سنجد

محبت من مهجور با محبت تو

بلند تا نشود در غمت حکایت من

نهفته با دل خود می‌کنم شکایت تو

به طبع خویشت ازین بیش چون گذارم باز

که اقتضای جفا می‌کند طبیعت تو

به دوستی که سر خامه‌ای رسان به مداد

ز دوستان چو رسد نامه‌ای به حضرت تو

خوش آن که سوی وطن بی‌کمان توجه ما

کند عنان کشی توسن طبیعت تو

ز نقد جان صله‌اش بخشد از اشارت من

به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر شدت درد و رنج ناشی از جدایی و دوری از محبوب است. شاعر از افسردگی و حسرتی که به خاطر نبودن محبوب در دل دارد می‌گوید و آرزوی وصال را در سر می‌پروراند. او احساس می‌کند که محبتش تحت تأثیر جدایی قرار گرفته و حتی در برابر مشکلات جهان، عشق او به محبوبش همچنان قوی است. شاعر به ستاره‌ای اشاره می‌کند که نشانی از امید و نور است و به تأثیر عمیق محبوب بر زندگی‌اش اشاره دارد. در نهایت، او از امید به بازگشت محبوب و رسیدن به خوشی‌ها سخن می‌گوید و دلتنگی خود را در پیش‌کشیدن شکایت به محبوب نشان می‌دهد.