شمارهٔ ۵۲۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صیدی که لعب عشق فکندش به بند تو
ضبط تو دید و جست برون از کمند تو
ای پای تا به سر چونی قند دلپسند
افغان که طعمهٔ مگسانست قند تو
دست مرا که ساختهای زیر دست غیر
کوتاه به ز میوهٔ نخل بلند تو
چند افکنی در آتش سوزان دل مرا
هست این سیاه روز دل من پسند تو
ای مادر زمانه ببین کز خلاف عهد
با من چه میکند خلف ارجمند تو
دل برگرفتی ز تو جانا اگر بدی
در سینهٔ من آن دل هجران پسند تو
تلخی مکن که خنده نگهداشتن به زور
میبارد از لب و دهن نوشخند تو
امروز کو که باز بتر بیندت به من
بدگوی من که دوش همی داد پند تو
چون محتشم بسی ز ندامت بسر زدم
دستی که میزدم به عنان سمند تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر به معشوق خود میگوید که او برایش مانند قند شیرین و دلپذیر است، اما این شیرینی برای دیگران نیز جذابیت دارد. او از زخمهای عشقش و بیوفاییهای معشوق شکایت میکند و به یادآوری عهد و پیمانی که فراموش شده، میپردازد. شاعر به تلخی ناشی از این عشق اشاره میکند و از او میخواهد که دلش را نشکند، زیرا حتی در خندههایش نیز غم وجود دارد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که با وجود ندامت و درد، همچنان درگیر عشق و یاد معشوق است.