شمارهٔ ۵۲۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
زلف معنبر برفشان گو جان ما بر باد شو
جعد مسلسل بر گشا گو بندهای آزاد شو
چشم مکحل باز کن بر عاشقان افکن نظر
گو در میان مردمان عاشق کشی بنیاد شو
در خانقه سر خوش درآ گو شیخ شهر از دین برا
بگذر به مسجد گو خلل در حلقهٔ زهاد شو
خالی کن اقلیم دلم از لشگر ظلم و ستم
گو در زمان حسن تو ویرانهایی آباد شو
ای در دل غم پرورم صد درد بیدرمان ز تو
یک مژده درمان بده گو دردمندی شاد شو
از خاطر من بر مدار ای ناصح شیرین ادا
کوه غم آن سنگ دل گو محتشم فرهاد شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی و عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر از معشوق خود میخواهد که با زیباییهایش، جان او را تحت تاثیر قرار دهد و او را آزاد کند. او از معشوق میخواهد که با نگاهی عاشقانه به او بنگرد و در دل و دنیای مردم اثر بگذارد. شاعر همچنین به دلایل مذهبی و عرفانی اشاره میکند و از نیاز به آرامش و آزادی در زندگی صحبت میکند. او به مشکلات و دردهای درونش اشاره میکند و به دنبال مژدهای برای درمان آنهاست. در نهایت، شاعر از ناصح میخواهد که از قضاوتهای تلخ و سنگین خود درباره او دست بردارد و به احساساتش احترام بگذارد.