نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفته

اطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته

سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتی

ز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته

دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداری

که زلفش را ندیدم هرگز این مقدار آشفته

چنان سربسته حرفی گفته بودم در محرم کشی امشب

که هم یاران پریشانند و هم اغیار آشفته

نوید وصل میده وز پی ضبط جنون من

دماغم را به بوی هجر هم میدار آشفته

شوم تا جان فشان بر وضع بی‌قیدانه‌ات یکدم

میفشان گرد از مو زلف را بگذار آشفته

به این صورت ندیدم وضع مجلس محتشم هرگز

که باشد غیر در کلفت تو هم دربار آشفته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر به توصیف زلف و چهره محبوبش می‌پردازد که به خاطر تنگناهای عشق و جدایی، آشفته و پریشان است. او احساس می‌کند که اطرافش به همان نسبت آشفته و بی‌سامان شده و یاران و دشمنان نیز در همین حال هستند. همچنین به نوسانات درونی خود و جنون ناشی از عشق اشاره می‌کند و از علاقه‌اش به محبوب می‌گوید که حتی در شرایط بحرانی نیز نمی‌تواند از زیبایی‌های او چشم بپوشد. شاعر در نهایت به حالتی اشاره می‌کند که در آن همه چیز در اطرافش مختل و آشفته به نظر می‌رسد.