شمارهٔ ۵۵۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای گل خودرو چه بد کردم که خوارم ساختی
آبرویم بردی و بیاعتبارم ساختی
اختیار کشتنم دادی به دست مدعی
در هلاک خویشتن بیاختیارم ساختی
شرم از مهر و وفای من نبودت ای دریغ
کز جفا در پیش مردم شرمسارم ساختی
چون گشودی بهر دشنامم زبان دیگر به خشم
کز ستم بسمل به تیغ آبدارم ساختی
چارهٔ کار خود از لطف تو میجستم مدام
چارهام کردی ز روی لطف و کارم ساختی
بعد قهر از یاریت امید لطفی داشتم
لطف فرمودی به قتل امیدوارم ساختی
محتشم آن روز روزم تیره کردی کز جنون
بسته زنجیر زلف آن نگارم ساختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به گل خودرو (نمادی از معشوق) خطاب میکند و از درد و رنجی که او برایش به وجود آورده، شکایت میکند. شاعر احساس میکند که معشوق او را خوار و بیاعتبار کرده و اختیار زندگیاش را به دست دیگران داده است. او از وفاداری خود به معشوق سخن میگوید و از جفا و بیتوجهی او ناراحت است. همچنین، شاعر از دشنامها و سختیهایی که از طرف معشوق متحمل شده، میگوید و بارها سعی کرده برای مشکلش چارهای بیابد، اما معشوق او را در وضعیتی بدتر قرار داده است. در پایان، او به تلخی روزی که معشوقش او را با زلفش اسیر کرده، اشاره میکند و حسرت میخورد.