شمارهٔ ۵۶۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فعولن مفتعلن فعولن
زد به درونم آتش تنگ قبا سواری
دست به خونم آلود ماه لقا نگاری
دام فریب دل گشت طره دلفریبی
صید شکار جان کرد آهوی جان شکاری
گرچه به مصر خوبی هست عزیز یوسف
نیست به شهریاری همچو تو شهریاری
نرگس چشمت ای گل میفکند دمادم
در دل چاک چاکم ای مژه خارخاری
روز و شب از خیالت با دل خویش دارم
کنجی و گفتگوئی صبری و انتظاری
پیش تو چون رقیبان معتبرند امروز
شکر که ما نداریم قدری و اعتباری
گفته محتشم را زیور گوش جان کن
کز گوهر معانی ساخته گوشواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوقهاش قرار دارد و تصاویری از عشق، فریب و انتظار را به تصویر میکشد. او به آتش عشق درونش اشاره میکند که ناشی از دیدار معشوق است و دلی خسته و چشمانتظار دارد. با وجود زیباییهایی که در دیگران نیز وجود دارد، شاعر، معشوقه خود را بینظیر میداند. در نهایت، شاعر خواستهاش این است که معانی عمیق عشق را بشنود و از آن بهرهمند شود.