نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارت

کنون ماه تمامی ناتمامی آن چنان یارت

به آب دیده پروردم نهالت را چه دانستم

که بر هربی بصر بارد ثرم نخل ثمر بارت

هنوزت بوی شیر از غنچهٔ سیراب می‌آید

که بود از شیرهٔ جانم غذای چشم خون‌خوارت

هنوزت دایه میزد شانه بر سنبل که من خود را

نمی‌دیدم به حال خویش و می‌دیدم گرفتارت

هنوزت نامرتب بود بر تن جامه خوبی

که جیبم پاره بود از دست خوی مردم آزارت

هنوزت طره در مرد افکنی چابک نبود ای بت

که من افتاده بودم در کمند جعد طرارت

هنوز از یوسف حسنت نبود آوازه‌ای چندان

که با چندین هوس بودم من مفلس خریدارت

کنون کز پای تا سر در لباس عشوه و نازی

ز عاشق در پس صد پرده پنهان است رخسارت

برون آتا فشاند محتشم نقد دل و جان را

به یک نظاره بر لطف قد و انگیز رفتارت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یادگارهای گذشته و عشق خود اشاره می‌کند. او به زیبایی و جذابیت معشوقش در زمان‌های گذشته اشاره دارد و می‌گوید که چگونه محبت و علاقه‌اش به او در طول زمان تغییر کرده است. شاعر از حسرت‌ها و یادآوری‌های شیرین دوران گذشته صحبت می‌کند، زمانی که معشوقش هنوز در سادگی خود بود و بدون اینکه خود را بشناسد، به او محبت می‌کرد. اکنون معشوق به کمال رسیده و در اصل زیبایی‌اش پنهان شده است. در نهایت، شاعر از طاقت و شدت عشقش سخن می‌گوید که به خاطر زیبایی و رفتارهای معشوقش دچار دلتنگی و شیدایی شده است.