شمارهٔ ۵۸۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز اشک سرخ برای نزول جانانی
شدست خانهٔ چشمم نقش ایوانی
مباش این همه ای گنج حسن در دل غیر
بیا که هست مرا نیز کنج ویرانی
به لاله زار دل داغدار من بگذر
که دهر یاد ندارد چنین گلستانی
چه شد که گر از بیتکلفی یک بار
شود مقام گدا تکیهگاه سلطانی
به نیم جان که دلم راست شاه من چه عجب
گر انفعال کشد پیش چون تو مهمانی
به دود مجمره حاجت ندارد آن محفل
که سازیش تو معطر به گرد دامانی
درآ ز در ای جان که محتشم بیتوست
مثال صورت دیوار و جسم بیجانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال شاعر در غم عشق میپردازد. او از اشکهایش به عنوان نشانهای برای ورود جانانی که به آن دلبسته است، یاد میکند. شاعر به زیباییها و لذتهای عشق اشاره کرده و میگوید که نباید این امانتهای حسن را به دل دیگران داد. او از عشق و دلتنگی خود میگوید و به یاد گلستانی که دیگر نظیرش وجود ندارد، حسرت میخورد. در انتهای شعر، شاعر از معشوق میخواهد که به نزد او بیاید، زیرا بدون او حالش همانند دیواری بیجان است.