شمارهٔ ۵۸۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
گذری به ناز و گوئی ز چه باز دلگرانی
ز چه دل گران نباشم که تو یار دیگرانی
دل و دیده نیست ممکن که شوند سیر از تو
که شراب بیخماری و بهار بیخزانی
به ره وداد چندان که من قدیم پیمان
ز وفا گران رکابم تو صنم سبک عنانی
ز برای صید جانها چو شکار پیشه ترکان
ز نگاه در کمینی ز کرشمه در کمانی
به زمان حسن یوسف چه خلاص بوده دوران
ز تو که آفت زمینی و در آخر الزمانی
تو به طفلی آنچنانی به جمال و شان که گویا
مه آسمان نشینی شه پادشه نشانی
ز تو گرچه خلق شهری به جفا شدند پنهان
تو بمان که بیدلان را به دل هزار جانی
تو به یک جهان دل و جان نکنی اگر قناعت
که جهان کنم فدایت که یگانه جهانی
ره دشمنیست گر این که فراق میکند سر
بمن ای کشنده دشمن تو هنوز مهربانی
سزد ار به تیغ غیرت ببرم زبان خود را
که منم زبان دهر و تو به غیر هم زبانی
گه باد چون بود چون به گیاه خشک آتش
بت آدمی کش من تو به محتشم چنانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عاشقانه و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر در آن به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و توصیفاتی از محبوبش میآورد که حتی نمیتوانند دل و دیده را سیراب کنند. او از پایداری عشق و وفا میگوید و احساس میکند که محبوبش فراتر از همه زیباییها و نعمتهاست. با اشاره به دشمنی و فراق، شاعر از عشق و وابستگی عمیقش میگوید و بر این نکته تأکید میکند که حتی در میان دشواریها و فراق، محبت و یاد معشوق همچنان در دلش باقیاست. در نهایت، شاعر با بیان تمثیلهایی از طبیعت و زیبایی، عشقش را به معشوق بیان میکند و در عین حال حسرت و دلتنگی خود را نشان میدهد.