نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی ز روی چنان منع چون کند ما را

خدا برای چه داده‌ست چشم بینا را

نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز

که ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را

درون پرده از این بیشتر مباش ای گل

که نیست برگ و نوا بلبلان شیدا را

هزار سلسله‌مو در پیت به خاک افتد

چو بر قفا فکنی موی عنبرآسا را

برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکت

جسد به رعشه درآرد هزار رعنا را

به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشی

به دم زدن نگذارد کسی مسیحا را

به جز وفای تو درد مرا دوائی نیست

خدا دوا کند این درد بی‌دوا ما را

ز غمزه‌ دان گنه چشم بی‌گنه‌کش خویش

که تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را

به هرزه لب مگشا پیش کس که نگشایی

زبان محتشم هرزه‌گوی رسوا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. شاعر از خدا می‌پرسد که چرا چشم بینا را به او داده است وقتی عشق او را آواره کرده است. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هر حرکتی از او تأثیر عمیقی بر دل او می‌گذارد. شاعر همچنین به قدرت کلام معشوق و تأثیر آن بر روح می‌پردازد و می‌گوید که تنها وفای معشوق می‌تواند درد او را درمان کند. در پایان، او نسبت به برخی از زبان‌ها و صحبت‌های ناسزا اعتراض می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که برای حفظ حرمت عشق، نباید در مورد آن سخن گفت.