شمارهٔ ۶۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کنون که خنجر بیداد یار خونریز است
کجاست مرد که بازار امتحان تیز است
دلم ز وعدهٔ شیرین لبی است در پرواز
که یاد کوهکنش به ز وصل پرویز است
ز من چه سرزده ای سرو نوش لب که دگر
سرت گران و حدیثت کنایه آمیز است
منه فزونم ازین بار جور بر خاطر
که پیک آه گران خاطر سبک خیز است
کشاکش رگ جانم شب دراز فراق
ز سر گرانی آن طره دلاویز است
به این گمان که شوم قابل ترحم تو
خوشم که تیغ جهانی به خون من تیز است
چو محتشم سخن از قامتت کند بشنو
که گاه گاه سخنهای او بانگین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق و درد ناشی از فراق و عشق را به تصویر میکشد. شاعر از بیرحمی و ظلمی که از محبوبش میبیند و همچنین دردی که از جدایی رنج میبرد، صحبت میکند. او به زیبایی محبوب و دردسرهایی که این زیبایی برای او به وجود آورده اشاره میکند. در نهایت، شاعر از سنگینی بار احساساتش و تنش درونیاش سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که حتی با وجود تمام دردها، همچنان به عشق و امید ادامه میدهد.