شمارهٔ ۶۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست
آهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست
گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دود
باری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست
گرچه شور شهسواران بود در میدان حسن
عرصه تاز آن مه نشد گردی ز میدان برنخاست
دست و تیغ آن قبا گلگون نشد هرگز بلند
بر سر غیری که ما را شعله از جان برنخاست
میرسد او را اگر جولان کند بر آفتاب
کز زمین چون او سواری گرم جولان برنخاست
ناوکی ننشست ازو بر سینهٔ پر آتشم
کاتشم یک نیزه از چاک گریبان برنخاست
کشت در کوی رقیبم یار و کس مانع نشد
یک مسلمان محتشم زان کافرستان برنخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساساتی عمیق و تأثری بزرگ شروع میشود. شاعر از اوج غم و درد خود سخن میگوید و بیان میکند که در لحظات جان دادن، آهی از دلش برنمیخیزد و این نشان از اندوه عمیق اوست. او به شدت احساس تنهایی و غم میکند و میگوید که حتی در میان هیاهوی شجاعت و دلاوری، هیچ نشانهای از انتقام و عصبیت از او برنخاسته است. شاعر به دست و تیغ گریزان اشاره میکند که از جان سالم بیرون نیامده و به همین ترتیب به تصویرسازی و نمادگرایی در مورد میدان جنگ و عشق میپردازد. در نهایت، او به ناکامی عشق و عدم حمایت از طرف دوست و یاران اشاره میکند و از ظلم و بیعدالتی در جامعه سخن میگوید.整体 این شعر غم و اندوه، حسرت و تنهایی را به تصویر میکشد.