نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوست

هر که با من دوست باشد دشمن جان من اوست

بر کدام ابرو کمان چشمم به سهو افتاده است

کان پری با من به چشم و ابرو اندر گفتگوست

برنخیزم از درش گر سازدم یکسان به خاک

زان که جسم خاکیم پروردهٔ آن خاک کوست

شوخ چشم من که دارد روی خوب و خوی بد

گر ز غیرت با نظر بازان به دست آن هم نکوست

از شکایتهای او دایم من دیوانه‌ام

با دل خود در سخن اما سخن را رو در اوست

گر ز دست توبه‌ام پیمانهٔ عشرت شکست

توبه گویان دست عهدم باز در دست سبوست

محتشم خودر ا خلاص از عشق می‌خواهم ولی

چون کنم چون مرغ دل در دام آن زنجیر موست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تضادهای عشق و دوستی اشاره می‌کند. او می‌گوید که کسی که با او دوست است در حقیقت دشمن اوست و کسی که باید دشمنش باشد، دوستش شده است. ابرو و زیبایی شخصی خاص به او جلب توجه کرده و او را به گفتگو واداشته است. همچنین، شاعرانگی در بیان احساسات و دیوانگی به خاطر عشق وجود دارد. شاعر از محدودیت‌های عشق شکایت می‌کند و بر این مسأله تأکید دارد که نمی‌تواند از زنجیر عشق رها شود؛ هرچند که آرزو دارد از آن خلاص شود. در نهایت، او به پیوند پیچیده‌اش با عشق و زیبایی می‌پردازد.