شمارهٔ ۹۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حکمی که همچو آب روان در دیار اوست
خونریز عاشقان تبه روزگار اوست
از غیرتم هلاک که بر صید تازهای
هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست
خون میچکاند از دل صد صید بینصیب
تیر شکاری که نصیب شکار اوست
بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی
بر عهدهای بسته نا استوار اوست
حرفی که میگذارد و میداردم خموش
لطف نهان و مرحمت آشکار اوست
باغیست تازه باغ عذارش که بی گزاف
صد فصل در میان خزان و بهار اوست
نیکوترین نوازش جانان محتشم
آزار جان خسته و جسم فکار اوست
فریاد اگر نه جابر آزار او شود
سلمان جابری که خداوندگار اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به توصیف حال خود میپردازد که به خاطر عشق، دچار رنج و عذاب شده است. او از زخمها و مشکلاتی که در پی این عشق برایش پیش آمده، سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که اعتمادش به وعدههای طرف مقابل بیپایه و ناپایدار است. در نهایت، شاعر بین زیبایی و درد، و همچنین میان عشق و آزار تضاد ایجاد میکند و نشان میدهد که این عشق هم میتواند خوب و هم مضر باشد.