شمارهٔ ۹۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست
سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست
آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی
از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست
طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس
خلقت آئینهنما نیست دگر چیزی هست
بزم حالیست ز نا محرم و از چهرهٔ راز
خاطرت پرده گشا نیست دگر چیزی هست
سخنت با من و چشمت که سراپاست نگاه
بر من بی سرو پا نیست دگر چیزی هست
عقل گفت این همه ناز است دگر چیزی نیست
غمزهاش گفت چرا نیست دگر چیزی هست
محتشم این همه تلخی و ترش ابروئی
ناز آن حور لقا نیست دگر چیزی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تردید و افکار درونی خود میپردازد و نشان میدهد که احساساتش در هم ریخته است. او از دلتنگیهایش صحبت میکند و میگوید که امروزی که در آن زندگی میکند، نسبت به گذشته تغییر کرده و چیزهایی در درونش وجود دارد که نمیتواند به راحتی بیان کند. او به ناز و زیبایی و همچنین تلخیهای عشق اشاره میکند و اعتراف میکند که نمیتوان به راحتی به احساساتش اطمینان کرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که این احساسات و پیچیدگیها بیشتر از آن چیزی است که به نظر میرسد و در این بزم احساسی، حقیقتی عمیقتر نهفته است.