نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ - وله ایضا محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آن شه حسن کز غلامی اوست

بندگی را شرف بر آزادی

گنج حسنش اگر مکان طلبد

در دو عالم نماند آبادی

خون ز شریان جبرئیل آرد

مژه‌اش در محل فصادی

مرغ روح از هوس قفس شکند

چون رود غمزه‌اش به صیادی

کرده معزول چشم قتالش

ملک الموت را ز جلادی

حاصل آن کامران که رخش ثناش

می توان تاختن به صد وادی

گرم تشریف بخشیش چون ساخت

طبع من از کمال و قادی

زان به تن جامهٔ خودم ننواخت

که مبادا بمیرم از شادی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره محبت و ارادت به شخصیتی خاص، به ویژه در نگاه به بندگی و خدمت به اوست. شاعر اعتقاد دارد که بندگی در برابر چنین وجودی، به مراتب با ارزش‌تر از آزادی است. او به زیبایی و جذابیت آن شخص اشاره می‌کند و از دل‌مشغولی‌های روحی و احساسات عاشقانه‌اش سخن می‌گوید. همچنین، حس می‌کند که عشق و شوق به او می‌تواند او را از قفس تنگ زندگی رها کند و به دنیایی از شادی و خوشبختی برساند. شاعر در نهایت ابراز می‌کند که نگران از دست دادن این شادی نیست؛ چرا که ارزش آن عشق برایش غیرقابل قیاس است.