نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای ز سنبل بسته مویت سایبان بر آفتاب

زلفِ مشکینت شب قدر است و رویت ماهتاب

مستِ آن چشمِ خوشم کز ناتوانی یک نفس

همچو بختِ خفته‌ام سر برنمی‌آرد ز خواب

تا شد از شمعِ رُخَت پروانهٔ جان باخبر

هست چون زلفت بر آتش رشتهٔ جانم به تاب

حورِ عین بنشیند از غیرت بر آتش چون سپند

در بهشت از چهره چون فردا براندازی نقاب

ز آرزوی وصلِ رویت هر شب ای مَه تا سحر

جز خیالت چشم ما نقشی نمی‌بندد بر آب

نیست از مهر رخت خالی وجودم ذره‌ای

کی وجود ذره باشد بی‌وجود آفتاب

از رقیبانِ خطابین رخ بپوش ای مَه که شد

چهره پوشانیدن از چشمِ خطابینان صواب

ساقیا می ده که در دورِ لبِ میگونِ دوست

صد جهان تقوی نمی‌ارزد به یک جام شراب

جانِ بیمارم چو یادِ آن لبِ میگون کند

ساغرِ چشمم لبالب گردد از لعل مذاب

باد اگر بویی به چین از نکهتِ زلفت برد

از حَسَد افتد در آتش همچو عنبر مشکِ ناب

دور جام می بگردان امشب ای ساقی که من

از می سودای چشمش سرخوشم مست و خراب

چون لبِ لعلت که بازارِ شکر بشکسته است

گوهرِ نظمِ نسیمی، قیمت دُرِّ خوشاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر با بیانی عاشقانه و زیبا از معشوق خود سخن می‌گوید. او به جلوه‌های ظاهری معشوق، مانند موی سنبل و زلف مشکی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که چهره‌اش مانند ماهتاب و شب قدر است. شاعر از جاذبه و زیبایی چشمان او مست شده و در حسرت وصال او به سر می‌برد. او به آتش عشق و شور و شوقی که در دل دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در خواب نیز نمی‌تواند از عشق او بیدار شود. شاعر همچنین از رقیبان معشوقش می‌خواهد که رخ خود را بپوشاند تا زیبایی‌اش بیشتر نمایان شود. در ادامه، از ساقی می‌خواهد که می بیافشاند تا در اثر یاد لب میگون معشوق، جانش شاداب‌تر گردد. در نهایت، شاعر به باده‌نوشی و لذت‌های این دنیا اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز به اندازه یک جرعه شراب در کنار معشوقش ارزشمند نیست.