شمارهٔ ۱۶۰ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر سر کوی تو دارم سر سربازی باز
صید شد مرغ ظفر، چون نکند بازی باز؟
سیر شد خاطرم از گوشه نشینی، دارم
همچو چشم خوش تو خانه براندازی باز
می دهد جان به هوای سر زلف تو نسیم
با من او را ز کجا شد سر انبازی باز
در سراپای تو، ای سرو روان می بینم
که همه حسن و همه لطف و همه نازی باز
کرده ای حاجب، ابروی کماندار ای مه
تا دل خلق به تیر مژه اندازی باز
دل سودازده بر آتش غم سوخت چو عود
ای طبیب دل من چاره چه می سازی باز؟
تو بدین قامت اگر در چمن آیی روزی
نزند سرو سهی لاف سرافرازی باز
جان بیمار نسیمی به جدایی تا کی
چون تن شمع بسوزانی و بگدازی باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی محبوب پرداخته است. شاعر در آن از دلتنگی و شوق خود برای محبوب سخن میگوید و به زیباییهای او و اثراتی که بر دل و زندگیاش دارد، اشاره میکند. او احساس میکند که حضور محبوب، طراوت و زندگی را به او باز میگرداند و در عین حال، دلمشغولیهای عشق و غم جدایی را نیز تجربه میکند. شاعر از زیباییها و جذابیتهای محبوب تعریف میکند و او را به عنوان درمانگر دردهای دلش میبیند. در نهایت، به جدایی و سوختن جان بیمار خود اشاره میکند و از او خواهش میکند تا به او نزدیکتر شود.