نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا در آتش غم، عشقت آن زمان انداخت

که عشق روی تو آشوب در جهان انداخت

به تیر غمزه چو چشمت مرا بزد گفتم

که مشتری نظری بر من از کمان انداخت

چو زلف اگرچه بر آتش مرا رخت بنشاند

لبت مرا چو سخن در همه زبان انداخت

سحر ز دامن زلفت هوا غبار گرفت

نسیم صبح در آفاق بوی جان انداخت

صدف به شکر دهانت گشاد لب زانرو

سحاب دانه لؤلؤش در دهان انداخت

کسی که نسبت روی تو را به مه می کرد

خجل شد از تو نظر چون بر آسمان انداخت

بر آستان قبول تو سرور آن کس شد

که همچو پرده سر خود بر آستان انداخت

چنین که حسن رخت لایزال و لم یزل است

نظر ز روی تو چون یک نفس توان انداخت

به جزو لایتجزا حکیم قایل نیست

مگر دهان تو او را در این گمان انداخت

به گرد لعل تو می گشت عقل چون پرگار

حدیث نقطه موهوم در میان انداخت

اگرچه کشتی تن بشکند چه باک او را

که باد شرطه فضل تو بر کران انداخت

بپرس حال نسیمی ز چشم و زلف و ببین

که خسته را به دو سودا چه ناتوان انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر داستانی عاشقانه و پر از حسرت را به تصویر می‌کشد. شاعر از آتش غم عشق سخن می‌گوید و می‌نویسد که عشق محبوبش باعث به هم ریختن حال او و جهان اطرافش شده است. او به زیبایی چشمان و لب‌های محبوب اشاره می‌کند که مانند تیر و سخن در دلش تاثیر می‌گذارند. شاعر همچنین به عطر و بوی دمیدن صبح اشاره می‌کند که از زلف محبوب به مشام می‌رسد. او به توصیف زیبایی محبوبش و تأثیر آن بر دیگران می‌پردازد و می‌نویسد که حتی زیبایی‌های مقایسه‌شده با چهره محبوبش احساس خجلت می‌کنند. در نهایت، او در می‌یابد که عشق و زیبایی محبوبش غیرقابل انکار و بی‌پایان است و این حسرت و احساسات عمیق او را به حالتی ناتوان کشانده است.