شمارهٔ ۲۴ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عشق تو گرفتار تو داند که چه درد است
جانی که ندارد سر این درد، نه مرد است
آن دل که نکرد از دو جهان درد تو حاصل
حاصل ز حیات آنچه مراد است نکرده است
بی درد طلب حلقه صفت بر در مقصود
سر کوفتن مدعیان آهن سرد است
از عمر گرامی چه تمتع بود آن را
کز نخل محبت رطب عشق نخورده است
جز روی دلارای تو ای سرو گل اندام
خار است به چشم من، اگر آن همه ورد است
حال دل پرآتش ما شمع چه داند
هرچند که با گریه و سوز و رخ زرد است
بویی که سر زلف سمن سای تو دارد
صد عنبر و مشک ختنش رفته به گرد است
آن را که نظر بر دل و دین و سر و جان است
در معرکه عشق کجا مرد نبرد است؟
چون دور فلک بی سر و پا گشت نسیمی
در دایره چون نقطه از آن واحد و فرد است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف درد و رنج عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق به یکباره انسان را گرفتار میکند و کسی که نمیتواند از درد عشق فارغ شود، نه میتواند مرد واقعی باشد. درد و رنج ناشی از عشق بر تمام زندگی سایه میاندازد و زندگی بیدرد معنایی ندارد. عشق و زیبایی معشوق (دلارای محبوب) در نظر شاعر از هر گل و گیاهی با ارزشتر است و او به شدت به آن عشق ورزیده و با آن درد میکشد. شاعر همچنین به تناقضهای عشق میپردازد؛ هرچند که دلش پر از آتش است، اما نمیتواند آن را به دیگران منتقل کند. بوی معشوق برای او از هر عطر و گلی فراتر است و در این معرکه عشق بر هیچ کس پیروز نمیشود. در نهایت، به دوری فضا و زمان اشاره میکند و نشان میدهد که عشق خود یک عالم جدا از واقعیات دنیاست.