شمارهٔ ۲۵۳ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای به میان دلبران زلف تو بر سر آمده
گل ز رخ تو منفعل، لاله به هم برآمده
دیده ندیده، تا جهان هست، به لطف قامتت
بر لب جویبار جان سرو سمنبر آمده
گرچه نهد بر آسمان مسند حسن مه، ولی
سلطنت جمال را روی تو در خور آمده
چشم جهان به خواب خوش هیچ ندیده تاکنون
فتنه چنین که در جهان روی تو دلبر آمده
طبع و مزاج و آب و گل هست تو را، ز جان و دل
ای همه حسن و جوهرت روح مصور آمده
ای ز درم به فال سعد آمده باز، مرحبا
چون تو که دید دولتی کز در کس درآمده؟
گرچه خوش است در نظر حسن و طراوت قمر
هست به چشم اهل دل روی تو خوشتر آمده
توبه چگونه نشکند گوشه نشین، که در جهان
چشم و لب تو هریکی با می و ساغر آمده
هست نسیمی گدا آنکه ز فیض فضل حق
دیده عشق پرتوش معدن گوهر آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و از تأثیر چهره و قامت او بر جهان صحبت میکند. او میگوید که زیباییهای معشوقهاش باعث شگفتی و خیرهکنندگی است و هیچ گاه نظیر آن دیده نشده است. زیبایی و حس جذاب او به گونهای است که حتی در مقایسه با زیبایی ماه و ستارهها نیز برتری دارد. همچنین، شاعر به تأثیر عمیق عشق و اشتیاق ناشی از دیدار او میپردازد و بیان میکند که دیدن او همچون یک نعمت و برکت است که زندگی را دگرگون میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق به او جزو مقدرات انسانهاست و نشانهای از فضل الهی است.