نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حیات زنده دلان جز به عشقبازی نیست

مباز عشق به بازی، که عشق، بازی نیست

دلا بسوز ز عشقش چو شمع و جان بگداز

که کار عشق بجز سوز و جانگدازی نیست

طهارتی که نسازی به خون دل، می دان

که در شریعت صاحبدلان نمازی نیست

متاب روی ز خدمت که بر در محمود

طریق بنده مخلص بجز ایازی نیست

نمی خورد غم حالم چنین که می بینم

طبیب درد مرا عزم چاره سازی نیست

به جور و عشوه و نازم چه می کشی هردم

که گفت یار مرا رسم دلنوازی نیست

به خاک پاک شهیدان عشق خونریزت

که هرکه پیش تو خود را نکشت غازی نیست

وصال زلف تو خوشتر ز عمر جاویدان

که بر سر آمده عمری بدین درازی نیست

به دولت غم عشق رخت نسیمی را

نظر به سلطنت از روی بی نیازی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. شاعر بیان می‌کند که زندگی زنده‌دلان وابسته به عشق و عشق بازی است و بدون درد و سوز عشق، زندگی معنایی ندارد. او تأکید می‌کند که طهارت واقعی فقط از طریق رنج و اشک حاصل می‌شود و نماز در شریعت اهل دل بی‌معناست. همچنین، اشاراتی به ناز و غم و عزم چاره‌سازی می‌کند و می‌گوید که هیچ کس نمی‌تواند در برابر عشق بی‌احساس باشد. در نهایت، شاعر می‌گوید که وصال محبوب از زندگی جاودانه خوش‌تر است و همنشینی با عشق را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.