نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بند زلف تو جان مرا نجات مباد

دل مرا نفسی بی رخت حیات مباد

ز عشق، آن که ندارد حیات لم یزلی

نصیب او بجز از مردن و ممات مباد

دلی که عابد بیت الحرام روی تو نیست

عبادتش بجز از سؤ و سیئات مباد

دوای درد دل خود به درد اگر نکنی

دلا به درد دلی چون رسی دوات مباد

بجز وصال تو ما را اگر مرادی هست

میسرات حصولش ز ممکنات مباد

چو روح ناطقه جانی کاسیر زلف تو نیست

همیشه راه خلاصش ز شش جهات مباد

اگرچه زلف سیاه تو لیلة الاسراست

مرا جز آن شب قدر و شب برات مباد

صلات و قبله من هست اگر بجز رویت

چو عابد صنمم قبله و صلات مباد

چو حسن روی تو درویش را زکات دهد

فقیر عشق تو محروم از این زکات مباد

دلی که جز رخ و زلف تو بازدش شطرنج

به هر طرف که نهد رخ به غیر مات مباد

اگر نه رزق حسن صورت تو می دانم

نعیم جان و دل من ز طیبات مباد

ز عقد زلف تو شد مشکل نسیمی حل

که کار زلف تو جز حل مشکلات مباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر به زلف و چهره معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که نجات جان و دل او تنها در زیبایی و قربت معشوق است. او معتقد است که هر چیز دیگر بی‌معناست و زندگی بدون وصال محبوب، مردن است. شاعر عشق را عبادتی می‌داند که بدون یاد و خاطر معشوق هیچ ارزشی ندارد. او درد دلش را به درمان عشق نیازمند می‌داند و وصال محبوب را به عنوان تنها آرزو و امید خود معرفی می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که همه چیز در عشق به معشوق می‌چرخد و بدون او هیچ چیز معنا ندارد.