نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بُوَد که درگذرند از گناهکاریِ ما

که بیش از گنهِ ماست شرمساریِ ما

شُدَت چه زود فراموش عهدِ یاریِ ما

به یاری تو نه این بود امیدواریِ ما

جفا و جورِ تو با ما به اختیارِ تو نیست

چنان‌که نیست وفا با تو، اختیاریِ ما

به پاک‌دامنیِ ما هنوز نیست کسی

اگرچه شُهرهٔ شهر است می‌گساریِ ما

بُوَد قرار پس از کشتنش، چو می‌ماند

به بی‌قراریِ سیماب، بی‌قراریِ ما

به تنْ نَزار و به دلْ زار تا به کی باشیم؟

ببین نَزاریِ ما، رحم کن به زاریِ ما

کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود؟

ز کار چون گذرد کارِ زخمِ کاریِ ما

ندیده عاشقی و طفلی و نمی‌دانی

فغان و ناله‌ای غیر از خروش و زاریِ ما

به خویش دشمن و با خصم دوستیم، «رفیق»

طریقِ دشمنی این است و دوستداری ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و درد عاشقانه‌ای است که شاعر احساس می‌کند. او از بی‌وفایی و جفاهایی که از محبوبش دیده، شکایت دارد و شرمساری و گناه خود را نیز بیان می‌کند. شاعر به یادآوری عهد و پیمان‌های گذشته می‌پردازد و از فراموشی این عهد توسط محبوبش ناراحت است. او به تنهایی و زاری‌اش اشاره می‌کند و از محبوب می‌خواهد که به حال او رحم کند. شاعر احساس بی‌پناهی و دلسردی دارد و از احساسات عمیق و پیچیده‌ای که در دلش وجود دارد، سخن می‌گوید. در نهایت، او به موضوع دوگانگی در روابط اشاره می‌کند، جایی که با دشمنش دوستی می‌کند و این را جزئی از ماهیت عشق و دوستی می‌داند.