شمارهٔ ۱۰ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای دلبری کز دلبران همتا نمیبینم تو را
از من نمیگیرد کران غم تا نمیبینم تو را
از بس که وقت دیدنت از شوق بیخود میشوم
میبینمت وز بیخودی گویا نمیبینم تو را
گر از غم نادیدنت امشب نمیمیرم یقین
از غصه میمیرم اگر، فردا نمیبینم تو را
بیهوده بودم مدتی در آرزوی دیدنت
پنداشتم میبینمت اما نمیبینم تو را
خواهم ترا تنها گهی تا شرح تنهایی به تو
گویم ولیکن هیچگه تنها نمیبینم تو را
در کعبه و در بتکده میجویمت ای بت، ولی
اینجا نمییابم تو را آنجا نمیبینم تو را
ای سرو پیش قد او، ای گل به پیش عارضش
رعنا نمیدانم تو را زیبا نمیبینم تو را
ای آنکه نقد دین و دل در کار خوبان میکنی
غیر از زیان سودی ازین سودا نمیبینم تو را
تو خود رفیق اینجا عبث خود را مقید کردهای
بندی به کوی گلرخان بر پا نمیبینم تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به دلبری میپردازد که هیچ همتایی برای او نمییابد و از دوریاش غمگین است. او به شدت مشتاق دیدار این معشوق است و به خاطر شوق فراوان، خود را از دست میدهد. هرچند که امیدوار است که به کمال این دیدار زنده بماند، اما از فکر اینکه ممکن است فردا او را نبیند، دچار اندوه میشود. شاعر در تلاش است تا با بیان تنهایی خود به معشوق بگوید که چقدر او را دوست دارد، اما همیشه در تنهاییاش نمیتواند او را ببیند. او در جستجوی معشوق در مکانهای مختلف است، اما نتوانسته او را پیدا کند و در نهایت به این نتیجه میرسد که حسرت دیدن او، سودی ندارد و خود را در بند آرزوهای بیهوده میبیند.