نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به رهی چو پادشاهان گذر آن پسر ندارد

که ز عاشقان سپاهی سر رهگذر ندارد

سر ما و خاک راهش ز سر نیازمندی

اگر او ز ناز دارد سر ما و گر ندارد

دل سنگ رخنه سازم به فغان دل چه سازم

به تو سنگدل که آهم به دلت اثر ندارد

چه بلاست عشقت ای گل که به باغ و راغ مرغی

نبود چو من که خاری ز تو در جگر ندارد

به بهای بوسه ای جان به تو می فروشم از من

بجز این متاع نفع ار نکند ضرر ندارد

خبری که عشق گوید به زبان غیر با تو

مشنو کز این سخن ها دل من خبر ندارد

سحری رفیق باشد ز قفای هر شب اما

شب ما سیاه‌روزان ز قفا سحر ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و دلتنگی ناشی از فراموشی و جدایی می‌گوید. او به یاری و محبت ماهی اشاره می‌کند که هرگز به یاد او نیامده و این موضوع برایش طبیعی است که در خانه‌ی درویش، شاهی حضور ندارد. شاعر از زنده بودن عشق و یاد محبوب سخن می‌گوید، اما هیچ یک از تلاش‌هایش برای ارتباط و بیان احساسش به نتیجه نمی‌رسد. او در نهایت از گم شدن دوستان و ناکامی در عشق صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که این امور طبیعی‌اند.