شمارهٔ ۱۲ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدا
نالان چو بلبلی که بود از چمن جدا
ای جان و تن فدای تو رفتی و می کند
جان از جدائی تو جدا ناله، تن جدا
از رشک غیر رفتم ازان کو وگرنه کس
هرگز به اختیار نشد از وطن جدا
از سر هوای کوی تو بیرون نمی کنم
با تیغ اگر کنند سرم از بدن جدا
گشتم جدا ز خیل سگان درش رفیق
یارب مباد کس ز رفیقان چو من جدا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از درد جدایی و فراق محبوب سخن میگوید. او مانند بلبل ناله میکند و از دوری محبوبش رنج میبرد. عشق و وابستگی او به محبوب به حدی است که حتی از وطن و دیگران هم فاصله گرفته است. شاعر تاکید میکند که از کوی محبوبش جدا نخواهد شد و اگرچه ممکن است جانش را بگیرند، باز هم از عشق او دست نخواهد کشید. در نهایت، او از دوستانش میخواهد که مانند او از محبوب جدا نشوند و این جدایی را تحمل نکنند.