شمارهٔ ۱۳۹ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که دارد
آب حیات و ما را لب تشنه می گذارد
لب تشنه ام فتاده در وادیی که ابرش
آبی به غیر آتش بر تشنگان نبارد
بی خوابیم چه داند شبهای هجر آن ماه
تا روز آنکه هر شب اختر نمی شمارد
پیشت نمی گذارند ما را و نیست یاری
کانجا ز روی یاری پیغام ما گذارد
پیوسته بود ما را تخم امید در گل
هرگز نشد که از خاک این دانه سر برآرد
دارد دلی رفیقت از عشق یار [و] آن دل
تسکین نمی پذیرد تا جان نمی سپارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات و ناکامیهای خود میپردازد. او میگوید که محبت و زیباییهای دلخواهش از خود او نمیآید و فقط از دیگران میتواند سرچشمه بگیرد. جسمش تبدیل به خاک شده و دلش پر از غم است. هرچند عمرش را صرف آرزوها و تلاش برای دستیابی به عشق کرده اما در نهایت به این نتیجه رسیده که ممکن است به خواستهاش نرسد. شاعر از دل خود میخواهد که از محبت به معشوق دست بردارد زیرا آن زیباییها و خواستهها به سادگی به دست نمیآید. در نهایت اشاره میکند که با وجود تلاش برای رهایی از غم و درد، هنوز نمیتواند از آنها فرار کند.