نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۴ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بی وفائی که علاج دل پرخونم کرد

ریخت از تیغ جفا خونم و ممنونم کرد

تا تو در حسن و وفا لیلی ثانی گشتی

در وفای تو جهان ثانی مجنونم کرد

من که افسانه ام امروز به شیرین سخنی

لب شیرین تو از یک سخن افسونم کرد

نه همین کرد جدا بخت بد از یار مرا

کرد هر کار به من طالع وارونم کرد

مدعی از سر کوی تو نرفت این سهل است

رفته رفته ز سر کوی تو بیرونم کرد

در همه شهر ز خوبان به یکی بودم شاد

کرد او نیز ز من دوری و محزونم کرد

هر گه آن سرو روان شعر مرا خواند رفیق

آفرین بر سخن دلکش موزونم کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر به احساس تنهایی و غم خود در بهار اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که حتی با آمدن بهار و زیبایی‌های آن، خبری از یار و عشق نیست و این زیبایی‌ها هیچ ارزشی ندارند. او از غریب بودن و تنهایی خود در دیاری که کسی را ندارد شاکی است و از بی‌نتیجه بودن همه این زیبایی‌ها می‌گوید. شاعر همچنین به وضعیت خود در دنیای پر از شادی و زیبایی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که نبودن یار او را بسیار رنج می‌دهد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز جایگزینی برای محبت و companionship ندارد.