شمارهٔ ۱۴۵ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار آمد و یار کسی نمیآید
چنین بهار به کار کسی نمیآید
چه سود ز آمدن سرو و لاله و سوری
چو سرو لالهعذار کسی نمیآید
همیشه گل به بهار آمدی چه شد کامسال
گلِ همیشهبهار کسی نمیآید
چو من غریب دیار کسی مباد آنجا
کسی ز یار و دیار کسی نمیآید
ز می مباد تهی جامش از چه ساقی ما
ترحمش به خمار کسی نمیآید
کسی که شمع وی افروختهست بخت چرا
به خاطرش شب تار کسی نمیآید
رفیق را سگ خود نشمری و حق با تست
که ناکسی به شمار کسی نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره نیاز انسان به لطف و رحمت الهی و ارتباط آن با دلهای عاشقانه است. شاعر میگوید که تنها فردی که میتواند گرههای دل ما را بگشاید، کسی است که از خداوند لطف دریافت کرده است. همچنین تأکید میکند که برای دستیابی به چنین گشایشی، باید به درگاه خداوند مراجعه کرد. در ادامه، شاعر به حال دل بلبل و تنگنای آن اشاره میکند و در نهایت بیان میکند که اشکها و آهها تنها به خاطر عطوفت الهی میتوانند به باروری و شکوفایی منجر شوند.