شمارهٔ ۱۴۷ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در نیکوئی آفت جهان شد
نیکوتر از این نمی توان شد
آن عارض چون هلال شد بدر
آن قدر چو نارون روان شد
هم فتنهٔ خاص گشت و هم عام
هم آفت پیر و هم جوان شد
سرحلقه ی مهوشان شیراز
سر خیل بتان اصفهان شد
چشمش بکرشمه قصد دل کرد
ابروش به عشوه خصم جان شد
در حسن و کمال شد فسانه
در غنج و دلال داستان شد
گفتم که شود بلای جان ها
بالا چو کشید آن چنان شد
شد فته زمان زمان به خوبی
تا فتنه ی آخرالزمان شد
عشقی که رفیق پیش از این داشت
صد مرتبه بیشتر از آن شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و غم آن است. شاعر به این نکته اشاره میکند که غم عشق، کم از غمهای دیگر نیست و کسی که عاشق است، غمهای فراوانی را در دل دارد. همچنین تعریف زیباییهای معشوق و احساسی که به وجود میآورد، در شعر به وضوح دیده میشود. شاعر با تأکید بر زیبایی و فضیلت معشوق، میگوید که اگر طبیب نیز نتواند به دردش چارهای کند، غمهایش همچنان پایدار خواهد ماند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که نمیتوان عشق را با هیچ چیز دیگری مقایسه کرد و عشق واقعی فراوان زحمت و رنج به همراه دارد.