نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غمین عشق غم روزگار کم دارد

خود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد

حریم دیر کنون فخر بر حرم دارد

که نازنین صنمی چون تو محترم دارد

کسی که چون تو حبیب مسیح دم دارد

طبیب اگر نکند چاره اش چه غم دارد

نشان آنکه رهش زد پریوشی اینست

که خنده گه بگه و گریه دم به دم دارد

جمال حور و کمال فرشته طرز پری

نگار من همه دارد، دگر چه کم دارد

کسی که با سگ کوی پریرخی شده رام

فراغت از پری و گلشن ارم دارد

درون سینه بتی دارم و نپندارم

که هیچ بتکده دیگر چنین صنم دارد

چگونه جان نسپارد ز رشک او عاشق

که زر ندارد و اغیار محتشم دارد

به قطع بادیه حاجت ندارد آن سالک

که از گذرگه دل راه بر حرم دارد

مگو که یار تو کم دارد آن و حسن رفیق

که دارد آن و ز آن نیز بیش هم دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف جذابیت و زیبایی یک جوان می‌پردازد که باعث می‌شود عقل و دل آدمی را تسخیر کند. شاعر اشاره می‌کند که این جوان با ناز و کرشمه‌های خود، دل‌ها را می‌رباید. او از درد و رنجی که عشق بر او تحمیل می‌کند سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که با وجود ظلم و جفای دیگران در عشق، این جوان به گونه‌ای خاص بر دل او تأثیر می‌گذارد. همچنین، شاعر به تغییرات ظاهری و حسی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که خون عشق در وجودش پنهان است و در عین حال، تأثیر آن بر چهره‌اش مشهود است. در نهایت، او تصمیم می‌گیرد که در آینده کمتر از عشق و جفای دیگران رنج ببرد، اما همچنان تحت تأثیر آن جوان باقی می‌ماند.