شمارهٔ ۱۵۱ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به نازی برد از من باز طناز دگر
کز کفم جان میبرد چون میکند ناز دگر
تا ببازد جان به نازت باز جانباز دگر
ای سراپا ناز، قربان سرت ناز دگر
شهر شیراز است و هر سو شوخ طناز دگر
دلبری را هر طرف با بیدلی ناز دگر
محفل عیش است و هر سو نغمهپرداز دگر
هر طرف ساز دگر هر گوشه آواز دگر
زخم یک تاول همان ناگشته به از شست ناز
ناوکی اندازد از پی ناوک انداز دگر
وه چه باغ است اینکه هر سو بگذری در جلوه است
گلبن ناز دگر سرو سرافراز دگر
راز عاشق کی نهان ماند ز معشوقی که هست
طره اش طرار دیگر غمزه غماز دگر
گر سگش دمساز من گردد دمی تا زنده ام
سگ به از من گر دمی سازم بدمساز دگر
زنده را جان می ستاند مرده را جان می دهد
جزعت از سحر دگر، لعلت به اعجاز دگر
خوش بخوان شعر رفیق ای خوش ادا مطرب کزو
نکتهای خوشتر نگوید نکته پرداز دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات شورانگیز و دردهای ناشی از جدایی و بی وفایی در روابط عاشقانه میپردازد. شاعر از یار خود درخواست میکند که از بیوفایی و نادیده گرفتن او پرهیز کند و یادآوری میکند که وفاداری یاران حقیقی ارزشمند است. او همچنین از یار میخواهد که در مواقع سختی به او توجهی داشته باشد و از دیدن غم و درد او جلوگیری کند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که آزار یار برای او خُلقی است و از او میخواهد که از آزار او دست بردارد. نهایتاً، شاعر به این نکته تأکید میکند که زندگی همراه با غم و درد است، اما در کنار دوستان وفادار، میتوان بر این مشکلات غلبه کرد.